تبلیغات
مرجع تخصصی کنکور96 و دانشگاه فرهنگیان - فرازی از زندگی شهید مقاومت"حسین نصرتی"
تابلوی اعلانات وب

راهنمایی ومشاوره

راهنمایی ومشاوره




این نوشتار گزارشی است کوتاه از شهید محمود رضا بیضایی اهل تبریز از مدافعین حرم  که در  روز ۲۹ دی ماه در شهر دمشق بر اثر اصابت ترکش به سرش به فیض شهادت نائل آمد.خداوند اورا با جوان کربلا حضرت علی اکبر (ع)محشور فرماید و ما را در برابر یادگار دوساله اش کوثر شرمنده نکند.

محمودرضا بیضائی (نام مستعار: حسین نصرتی)

ولادت: ۱۸ آذر ۱۳۶۰، تبریز

    شهادت: ۲۹ دی ۱۳۹۲، زینبیه در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر


بقیه در ادامه مطلب

خاطره ای از شهید محمود رضا بیضایی از زبان برادرش

تلفنم دارد زنگ می‌خورد. گوشی را از توی جیبم در می‌آورم و جواب می‌دهم. محمودرضا است. خوش و بش می‌کند و می‌پرسد کجا هستم. از صبح برای کاری تهرانم؛ می‌گویم کارم تمام شده، ترمینالم، دارم بر می‌گردم تبریز. می‌گوید کی وقت داری؟ حرف مهمی دارم. می‌گویم الان، بگو. می‌گوید الان نمی‌شود و باید هر وقت که کاملا وقتم آزاد است بگوید. اصرار می‌کنم که بگوید. می‌گوید می‌توانی بیایی خانه؟ می‌گویم من فردا باید تبریز باشم، کار دارم اگر می‌شود تلفنی بگویی، بگو. می‌گوید من دوباره عازمم اما قبل از رفتن حرف‌هایی هست که باید به تو بزنم. می‌گویم مثلا؟ می‌گوید اگر من شهید شدم می‌ترسم پدر نتواند تحمل نکند؛ پدر را داشته باش. می‌گویم خداحافظ! من تا یکساعت دیگر خانه شما هستم. می‌گوید مگر تبریز نمی‌روی؟ می‌گویم نه، امشب می‌مانم. می‌گوید بخاطر این چیزی که گفتم؟ گفتم خودم می‌خواهم که بیایم، حالا ول کن. و راه می‌افتم سمت اسلامشهر.

اسلامشهر خانه محمودرضا

همه چیز در خانه عادی است. پذیرایی همسرش، بازی دختر دو ساله‌اش، بساط چایی، شام روی گاز، تلویزیون روشن، پتوهای ساده‌ای که کنار دیوار پهن هستند و خود محمودرضا، چهره همیشه آرامش، همه چیز مثل همیشه توی این خانه معمولی، معمولی و عادی است و سر جای خودش. هیچ علامتی از خبر خاصی به چشم نمی‌خورد. می‌نشینیم. منتظر می‌مانم تا سر صحبت را باز کند ولی حرفی نمی‌زند. دو سه ساعت تمام منتظر می‌مانم اما حرف‌هایمان کاملا عادی پیش می‌روند. سعی می‌کنم صبور باشم تا سر صحبت را باز کند ولی او حاضر نیست چیزی به زبان بیاورد. بالاخره صبرم تمام می‌شود و می‌گویم بگو! می‌گوید من شهید شدم بنظر تو محل دفنم تبریز باشد یا تهران؟! می‌گویم این حرفها را بگذار کنار و مثل همیشه بلند شو برو مأموریتت را انجام بده، شهید شدی، من یک فکری برایت می‌کنم! بدون اینکه تغییری در چهره‌اش ایجاد بشود با آرامش شروع می‌کند به توضیح دادن در مورد اینکه اگر تبریز دفن بشود چطور میشود و اگر تهران دفن بشود چطور؟ عین کلوخ مقابلش پخش می‌شوم وقتی دارد اینطور عادی درباره دفن شدنش حرف می‌زند. جدی نمی‌گیرم. هر چند همیشه در مأموریت‌هایش احتمال شهادت روی شاخش است. تلاشش برای جواب گرفتن از من درباره انتخاب محل دفنش و فهماندن قضیه به من که شهادتش در این سفر قطعی است نتیجه نمی‌دهد.

 

 

 

 

 

روایت سهیل کریمی از شهید محمودرضا بیضایی:

شهادت آقای بیضایی ما را تکان داد تا ما حداقل یکی از آن کارها را تدوین کنیم که انتهای قصه ی ما آقای بیضایی و دفن ایشان است.

درمورد شهید بیضایی خیلی حرف ها گفته نشده است و اینها همین طور خواهد ماند تا زمانی که زمان گفتنش فرا برسد.

محمود، حسن باقری گروه بود!

ما شهید بیضایی را حسین صدا می زدیم و کم سن و سال ترین اعضا به حساب می آمد. او آدم عجیبی بود و به غیر از رفتاری که این شخصیت کاریزماتیک را برجسته تر می کرد، در کارهایش بسیار جدی بود و برای ما ایرانی ها نمادی از حسن باقری بود.

من از قبل به دوستان خود می گفتم که قطعا آقای بیضایی در آینده آدم بزرگی خواهد شد و می تواند به فرمانده بزرگی در این عرصه ها تبدیل شود. او تخصص های ویژه ای داشت و تدریس هم می کرد و شاگردان قوی زیادی داشت. اگر من بخواهم خود را جای ایشان بگذارم، خیلی سخت است که دختری دو ساله داشته باشم و از آن دل بکنم.

 شب های محمود بیضایی با یاد کوثر دو ساله اش می گذشت

البته او از دخترش دل نکنده بود و خیلی از شب ها که باهم درد دل می کردیم مدام از دخترش کوثر می گفت. با تمام وجود آنجا کار می کرد اما فکرش در ایران بود. گوشی ایشان همیشه روشن بود و هرگز خط ایران را خاموش نمی کرد

از ایشان فیلمی هم گرفته ام که آنجا می گوید چه خوب است که من در بانک انصار حساب دارم و خانمم الان بیست هزارتومان از حساب من برداشت و من هم یاد خانمم افتادم و هم فهمیدم که 20هزار تومان از حسابم برداشت کرده است.

دیروز (اشاره به روز تدفین شهید) از برادرش شنیدم که می گفت حسین همیشه ارتباطش را با کوثر حفظ می کرد و اخیرا که به عملیاتی رفته بود در فاصله حدودا ده متری که دشمن آن نقطه را میزد، می خواست بدود که یک لحظه به یاد کوثر افتاد، لحظه ای درنگ کرد و دوباره شروع به دویدن می کند.

وقتی همه چیز برای رفتن مهیا شده بود! ارتباط قلبی ام را با کوثر قطع کردم


در سفر بعد از آن می گفت دیگر ارتباط خود را با کوثر و خانمم قطع کردم. حسین از قبل فکر همه چیز را کرده بود و حتی سر محل دفن خود که تهران باشد یا تبریز نیز با برادرش مشورت کرده بود و حتی به این فکر کرده بود که بهتر است اول خبر شهادتش به مادرش برسد و یا به پدرش و یا اینکه آن ها با شنیدن این خبر چه عکس العملی خواهند داشت.

  محمود همانند شهدا به مرگ آگاهی رسیده بود!

مادرش دو روز بعد از شهادت او یعنی روزی که جنازه به تبریز رسید از شهادت پسرش باخبر شد اما پدرش از قبل خبر داشت که حسین شهید شده است. در واقع حسین خیلی پیش از اینها به خودآگاهی و مرگ آگاهی رسیده بود اما هنوز از خانواده اش دل نکنده بود که پس از آنکه از خانواده اش برید و همه ی تعلقاتش را کنار گذاشت از طرف خداوند گلچین شد و به شهادت رسید.

ایشان در محوری در جنوب دمشق شهید شده است. درواقع در آن منطقه عملیات انجام شده بود و جهت پاکسازی محمود (حسین) هم به آنجا رفته بود. در منطقه یک تله ی انفجاری دست ساز که به اصطلاح تله ی صفحه ای می گویند، کار گذاشته بودند که هنگامی که محمود از آنجا رد می شد تله عمل کرده و منفجر شد و در همان لحظه شهید شده بود.

از روزى که در بهار امسال، نیت کردم برم سوریه، یعنى در فرودگاه امام خمینى، توى پرواز، تو دمشق، در لاذقیه، تو هلى کوپتر، همه ى شب ها و روزهاى شمال سوریه و رفت و آمدهاى به شهرهاى مختلف در اون کشور، کسى که تو همه ى لحظه هام حضور داشت، حسین بود. حسین نصرتى، حتا از عزیز دلم محمد تاجیک هم به من نزدیک تر شده بود. تو همه ى تنهایى هاى سرزمین جنگ و خون ریزى. با همه ى درد و دل کردن ها. خلوت کردن ها. تو گوش هم پچ پچ خوندن ها. از این عملیات به اون عملیات. از این شهر به اون شهر. من همه جا با حسین بودم. حسین همه جا با من بود. به ش مى گفتم یه موقع حرف م رو جدى نگیرى! به نظر من تو حسن باقرى این جمعى... بعد جفت مون پقى مى زدیم زیر خنده. جمع مون معروف بود به شانتورا. و حسین مخ این جمع بود. تو همه ى زمینه ها

*بار اول تو پرواز تهران به دمشق از صندلى جلویى بلند شد و رو به من گفت: آقا سهیل! براى ساخت مستند مى رید سوریه؟ گفتم: لو رفتم؟ گفت: تو سالن ترانزیت دیدم تون. بعد این شروعى بود براى برادرى من و حسین. مى گفت تازه بچه دار شده. "کوثر". مثل بت مى پرستیدش. وقتى تو یکى از هم راهى ها پاش خورد میکروفون دوربین م رو شکوند، تا روز آخر عذاب وجدان داشت. حتا پس از این که خودش شکسته گى رو ترمیم کرد.


foot pain
شنبه 1396/06/18 07:19
Nice post. I learn something totally new and challenging
on blogs I stumbleupon every day. It will always be helpful to read content from other writers and practice something from other sites.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر